على اكبر دهخدا

599

امثال و حكم ( فارسى )

نگر تا تو ازين خشخاش چندى * سزد گر بر بروت خود بخندى . شبسترى . « 1 » نظير : ماند احوالت يدان طرفه مگس * كو همى پنداشت خود را هست كس از خودى سرمست گشته بىشراب * ذرهء خود را شمرده آفتاب وصف بازان را شنيده در زمان * گفته من عنقاى وقتم بىگمان آن مگس بر برگ كاه و پول خر * همچو كشتىبان همى افراشت فر گفت من كشتى و دريا خوانده‌ام * مدتى در فكر آن مىمانده‌ام اينك اين دريا و اين كشتى و من * مرد كشتىبان و اهل راى و فن . مولوى . اين جهان در جنب فكرتهاى ما * همچنان در جنب دريا ساغر است . ناصر خسرو . جهان ديدن به از جهان خوردن است . در سير آفاق تمتع آدمى بيش از تمتعى است كه از خورش و پوشش و خواسته و كالا برد . جهان‌ديده بسيار گويد دروغ . * ( غريبى گرت ماست پيش آورد دو پيمانه آب است و يك كمچه دوغ * گر از بند لغوى شنيدى مرنج . . . ) سعدى . نظير : اكذب من الشيخ الغريب . * لاف در غربت آواز در بازار مسگران . جهان را باميد خورده‌اند . رجوع به : آدمى باميد زنده است ، و رجوع به : اگر اميد . . . ، شود . جهانرا به چشم جوانى مبين . * ( جز اين است آئين پيوند و كين . . . كه هركو نبيد جوانى چشيد * بگيتى جز از خويشتن را نديد . ) فردوسى . نظير : جوان‌كش بود زهره و زور تن * نبيند كسى برتر از خويشتن . اسدى . جوانى ز ديوى نشانست از ايرا * كه صحبت ندارد خرد با جوانى . ناصر خسرو . رجوع به : الشباب نوع من الجنون . . . ، شود . جهانرا بسى هست زينسان به ياد * بسى داغ بر جان هركس نهاد . فردوسى . جهانرا بغفلت سپردن خطاست * ( بگاه بهاران كه بشكفت گل رخ لاله شستند با سرخ مل * چرا بانگ مرغ چمن برنخاست . . . ) حضرت اديب نظير : اگر غافل چرى غافل خورى تير . باباطاهر . جهانرا بلندى و پستى توئى * ندانم چه اى هرچه هستى توئى ( چو از دست رستم رها شد كمند * سر شهريار اندر آمد به بند ز پيل اندر آورد و زد بر زمين * به بستند بازوى خاقان چين پياده همى راند تا رود شهد * نه پيل و نه تخت و نه تاج و نه مهد

--> ( 1 ) اين شعر در ديوان سلمان هم ديده شد .